|
وقتی باران می بارد قورباغه ها هم عاشق می شوند! (محمد علی رضا زاده)
|
بی خیال
وقتی نخواهی بی خیال باشی
صدایی عجیب می شنوی
از آن دست که هر چند وقت یک بار
که هنوز بزرگ نشده ای
شب را قی میکنی
سبکتر
دقیق میشوی تا ترک را
و آن بنای حیف نان هم در بی خوابی ات سرک می کشد
گفتم یا نگفتم!!
پوست که بیاندازی
سقف را و بالا تر
و سقوط را
شلیک می شوی به جبه!!
از هاشور این دنیا در می زنی
اندکی سرد است به ارزیدن
تا دوتا "کن یو اسپیک انگلیش" بگویی
تا همبرگر آماده شود
سکوت میشود
از آن دست، هر چند وقت یک بار
که یکهو سقوط میکنی در تختت
و ساعت دارد خودش را جر میدهد
.
.
به پاس حضرت استاد (جناب دکتر گنجی) که فر مودند چرا آپ نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
" آفتابگردان"
انگار سالهاست لبخندت ترک برداشته
اگر میدانستم خنده هایت از کدام روزن بیرون میزند
همانجا اعتکاف میکردم
تا از تو تبسمی بدزدم
حالا که سایه شدیم به آفتاب دل بستی
که برای دیدنت هر روز همپای آن بدویم.
وقتی در من ریشه میدواندی
باید فکر اینجایش را میکردی
اگر یک بقل سیر نبینمت
چوب لای چرخ آفتاب خواهم گذاشت
ومردمان مغرب شب درازی خواهند داشت
به گردن خودت
گل آفتاب گردانم
اوه
چه لذتی خواهد داشت
هوای بارانی آتش بگیرم... خورشیدت باشم
که باز به روی خودت نیاوری
این منم با پهنای شانه های معوجم
هر بار تمرین میکنم کمتر دود کنم
فقط
سر به سرم نگذار
چوب خط ندیدن تمام شده
دارد یواش یواش تپیدن شروع میشود
................................................به پیشگاه نازنین" حمید قلبم رضا"
............................................................. (خودمان )
دارند برایم جهیز می آورند
تا جایم از این که هست تنگ تر شود
که حتی یک صندلی سهمی از اینهمه الگوی مصرف! نداشته باشم
و باز هم کتابهایم آسم را تجربه کنند.
وقتی وسعت سر انگشتان بالا میرود
باید هم صبر را به سیر معامله کرد
وناز جواد موکت بر را کشید
که سر ساعت بیاید
ای کاش زبان قورباغه را کسی برایم ترجمه می کرد
آنوقت
لغات سخت دگر دیسی را
صد بار مینوشتم
حتی اگر دم نمی داشتم..........................................(خودمان)
" ساقه "
یک سال برای رشد ساقه ی پاهایت کم بود
اما تو چه زود گل دادی
مادر شدی...
پاهایت ورم میکند از حوصله
و سرت تیر میکشد از کودکی تمام مردان دنیا
که اصلا چیزی به اسم سن را نه...... میفهمند
انگار مرض دارند
که هنوز از پستانهای کودکی آویزانند
تا یک شکم شیر ب لومبانند و... بخوابند بروند باز ....
بیا بنشین دمی کنار چای خوردن
و باز بگو تو چگونه شعر میگویی
بیا ساده ترین سوالهای دنیا را از من بپرس
شرط میبندم افلاطون به روح پدرش بخواند اگر بتواند
به سوال هایی که بعد از ظرف شستن میکنی جواب دهد
بیا بیا
بیا کنار نیاز مردانگی ام بنشین
تو به اندازه کافی زن بوده ای
گرگ و میش شده
کتانی بپوش
بعد از ظهر زیر پوستم مور مور میکند
تو که باشی
غروب شهریور بوی پیاده رو میگیرد
بوی رفتن
بوی زانو
بوی تو ....................................................................... (خودمان)
که زندگی شر شده برای رنج من
و تو حق داشتی مرد را غم بخوانی
که نمی دانستم تو وغم هم پیاله ی سالیان درازید
***
آتشفشانی خاموشم
در مه آلود و خفقان بغضی
که صخره نوردش تو باشی
بی کلنگ و طناب
فقط تو را به خدا پیش پایت را نگاه کن
بی کلنگ طناب
که پشت صخره هایم را
کهنه پوشی از غم پراکنده
پایت لیز نخورد
که من کهنه پوش اندوهم
تاب غم دیگر ندارم
ای غم بمان بمان....................................................(خودمان!!)
" سرازیر"
سبزه از سرازیر تپه
سر می خورد
تا.............................. همیشه
حواس پرت گرگ و میش
نبودنت بماند
می غلتد
تا صبح
تا لمس سلام آفتاب........................................(خودمان)
یه کار از دوست بزرگوار شاعرم لیلا رضایی که این شعر زیبا رو تازگی آپ کرده
گم شده ام در فاصله ی آشپزخانه ../تا این سطر.../ در شتاب قدمهایی ../ که خواب موهایم را می پراند ../ در خشم خاکستری سیگار../ ته لیوان ../ و دوستت دارمی که هیچگاه ..../ از تخت پایین نیامد ../ باید از شیهه ی پنجره ..../ رَم دیوار ../ به دفترم پناه ببرم ../ تا حال ِ در بهم بخورد ../ از نگاهی که خیره نشد ../ شرط می بندم ../ تاریخ ../ پای این شعر نمی رسد..../ هر چقدر هم که زمان../ زمین را بچرخاند" از مدار دستهات در برود"../ باز می ماند این صفحه ../ تا روز پیداشدنت
"این کار اینقدر زیبا بود که فرصت اجازه را هم از من گرفت"
پیچ و تاب حادثه
شیطونی
مدتها ست
شیطنتی انسان گونه از نوع دوستت دارم
در من دمیده میشود
اما
بیم الاهگان کوه المپ را داشتم
که سنگم نسازند
آه هرمس
چه خویشاوندی زیباییست
بین تپشهای قلبم
با الاهه ی سنگ دلی دلبران
و هرم نبض تنت................................................(خودمان)
"کلنجار شب"باران اندکی آنور تر چنان می بارد.../ که من اینجا با شیشه ای دو لایه .../ فکرهایم مرطوب دو راهی ایست.../ و چه عهدیست .../ با من و گیرو دار شب.../ که سرانجام اینهمه بیداری.../ شاید خودم باشم../ ای کاش پایان این جنگ را .../ جار چیان.../ با طلوع سپیده دمی../ بر ماذنه ها.../ در تاریخ و جغرافیایی دور دست و ناخوانا.../ نوید فرزندانم دهند......که پدر../ پیروز شد..سرانجام...................................................(خودمان)